باید دستهام را از کتف قطع کنم تا کرونا نگیرم.
از وقتی برگشتم با اینکه بیشتر از بقیه به همه و خودم گیر میدم و سخت میگیرم، مدام توهم مریض شدن دارم، امشب کنار بخاری به خودم میگم من ازت استقبال میکنم کرونای کوچک.
حس خندهداریه.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
ایوی نفسمون میگیره، چشمهامون گِرد میشه، موقع قدم گذاشتن یادمون میره در حال راه رفتنیم و وایمیسیم. حقیقت مثل گردبادی دربرمون میگیره و نمیمیریم. نفس میکشیم. نمیمیریم. عجیبتر از این؟
سهشنبه بیستوُنه بهمن هزاروُسیصدوُنودوُهشت روز پنجم این سفر بود. سفری که دلیل آغاز شدنش خیلی دور از این مسیری که الان درونشم بود. و از روز ششم دیگه حتی نتونستم برای خودمم بنویسم ازش.
و الان توی روز چهاردهمیم. بدون هیچ ثبتی.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی