باید دستهام را از کتف قطع کنم تا کرونا نگیرم.
از وقتی برگشتم با اینکه بیشتر از بقیه به همه و خودم گیر میدم و سخت میگیرم، مدام توهم مریض شدن دارم، امشب کنار بخاری به خودم میگم من ازت استقبال میکنم کرونای کوچک.
حس خندهداریه.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:40
ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:40
ایوی نفسمون میگیره، چشمهامون گِرد میشه، موقع قدم گذاشتن یادمون میره در حال راه رفتنیم و وایمیسیم. حقیقت مثل گردبادی دربرمون میگیره و نمیمیریم. نفس میکشیم. نمیمیریم. عجیبتر از این؟
سهشنبه بیستوُنه بهمن هزاروُسیصدوُنودوُهشت روز پنجم این سفر بود. سفری که دلیل آغاز شدنش خیلی دور از این مسیری که الان درونشم بود. و از روز ششم دیگه حتی نتونستم برای خودمم بنویسم ازش.
و الان توی روز چهاردهمیم. بدون هیچ ثبتی.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:40